تبلیغات
ردپای خـــــ♥ــــدا - ..::سرزمین نور ::...

ردپای خـــــ♥ــــدا
 
اینایی ک  میخام بنویسم همشون دست نوشته های خودمه آیکن علامت سوال,آیکن علامت تعجب,شکلک علامت تعجب,شکلک علامت سوال,آیکن علامت ها,آیکن علائم نوشتاری,آیکن های متحرک,آیکن های متنی,شکلک برای وبلاگ,شکلک برای پست ها,شکلک های فانتزی,شکلک دخترانه,شکلک صورتی,آیکن صورتی,آیکن های صورتی,دانلود آیکن

نمیگم قلم خوبی دارم ...   نه ....ولی قابل تحمله ...
آیکن علامت سوال,آیکن علامت تعجب,شکلک علامت تعجب,شکلک علامت سوال,آیکن علامت ها,آیکن علائم نوشتاری,آیکن های متحرک,آیکن های متنی,شکلک برای وبلاگ,شکلک برای پست ها,شکلک های فانتزی,شکلک دخترانه,شکلک صورتی,آیکن صورتی,آیکن های صورتی,دانلود آیکن


سفر ما شروع شد
آیکن علامت سوال,آیکن علامت تعجب,شکلک علامت تعجب,شکلک علامت سوال,آیکن علامت ها,آیکن علائم نوشتاری,آیکن های متحرک,آیکن های متنی,شکلک برای وبلاگ,شکلک برای پست ها,شکلک های فانتزی,شکلک دخترانه,شکلک صورتی,آیکن صورتی,آیکن های صورتی,دانلود آیکن

اولین مکان مقدسی ک رفتیم دو کوهه بود

رفتیم حسینیه جایی ک شهید همت با رزمنده ها درست کرده بودن

 مستقر شدیم و راوی شروع کرد ب حرف زدن توضیح دادن و شرح خاطرات ...















خرم شهر ... اردوگاه شهید مهدی باکری...



دوشنبه ....شب رزمایش...

تنها نسیم بود که دست مهربونش رو روی صورت هامون می کشید

و تنها صدای راوی بود که سکوت فضارو می شکست

ستاره ها روی سقف اسمون خود نمایی میکردندو به هرکی که سرش رو به اسمون بود چشمک میزدن ...

انگار شهدا بودند که به جای ستاره ها از اسمون نگامون می کردند و بهمون لبخند می زدن .
 
شروع رزمایش برابر بود با صدای شلیک گلوله و خمپاره و صحنه هایی از گذشته که دل بچه هارو به درد می اورد

که باعث می شد قطره های اشک صورتشون رو بپوشونه ....!

فضای معنوی به وجود اومده بود دیدن رنج هایی که مردم برای دفاع از میهن مون کشیده بودن

 همه رو تحت تاثیر خودش قرار داده بود  دیدن تصاویری از شهید شدن فرزند یه مادر و موندن داغ اون روی دل مادر .

دیدن شهید شدن فرمانده یه گردان . دیدن له شدن جسم های بی جون زیر تانک دشمن

و غلط زدن ادم ها توی خون و دیدن کلی تصاویر دیگه  که توی ذهن ادم نمیگنجه !

دل نترس میخاد رفتن به مکانی که میدونی شاید برنگردی !

شاید بمیری این دنیا رو ترک کنی ویا بدنت زیر تانک ها له بشه و یا
گمنام بشی ....

کاش الان هم از جوون مردونگیشون و شجاعت شون رو مآ هم دآشتیم .
 
برنامه به پایان رسیده بود و در حآلی که توی دهن بچه ها تصاویری از جنگ حک شده بود

 با قدم های اروم به خابگاهاشون برگشتن منتظر شروع فردایی دیگه بودن برای دیدن مناطق جنگی ....!











سه شنبه صبح ... اروند کنار ....


اروند یعنی وحشی!

اروند یعنی اگه بخوای ازش رد بشی نمی دونی زنده می مونی یا می میری !

اروند یعنی قبل این که وارد اب بشی اشهدات بگی!

یعنی شهید شدن دوستت تو رود خونه و صدای خرخر گلویی که با گلوله پاره شده...

و فرو کردن سرش توی آب برای لو نرفتن عملیات!


اروند رودی که به نظر خیلی اروم میاد ولی توی دلش نمی دونی چی میگذره  همون آرامش قبل از طوفان !...

یعنی با تموم وجود و بدون خستگی توی چند ماه غواصی کردن رو یاد بگیری!

یعنی جذر و مد نا منظم اب !

یعنی عملیات والفجر 8 با رمز یا زهرا !

اروند یعنی جسم بی جون یه شهید در طول رود خونه و دفن شدن در اعماق 3 متری رود خونه !

اینا تموم حرف هایی بود که من از سخنرانی های راوی فهمیدم .....

حرف هایی که خود راوی صحنه هاش رو تک به تک به چشم خودش دیده بود ...!
آیکن علامت سوال,آیکن علامت تعجب,شکلک علامت تعجب,شکلک علامت سوال,آیکن علامت ها,آیکن علائم نوشتاری,آیکن های متحرک,آیکن های متنی,شکلک برای وبلاگ,شکلک برای پست ها,شکلک های فانتزی,شکلک دخترانه,شکلک صورتی,آیکن صورتی,آیکن های صورتی,دانلود آیکن


























بقیه در ادامه مطلب
دوشنبه بعد از ظهر ...شلمچه

شلمچه  تکه ای روی زمین که بهشت نام گرفته !

شلمچه تکرار دوباره ی کربلا !

تکرار دوباره ی بریده شدن سرها !

تکرار دوباره ی جنگیدن برای نگه داشتن اعتقادات و شرف و ناموس!

شلمچه تکرار غریبانه ی شهادت پیروان حسین ...!

وفقط یک سلام تا کربلا فاصله داشت !

شلمچه قطعه ای که خون پاک شهدا ریخته شده !

قدم گذاشتن بدون کفش روی خاک های شلمچه حس و حال عجیبی داره که با هیچ چیز نمیشه تجربش کرد !

لمس کردن خاک هایی که خیلی وقت پیش شهدا بدون جرم و بی جنایت به شهادت رسیدن .

نشستن روی تکه ای از خاک شلمچه و زیر بارونی از شن که توی هوا معلق بوذن و پنهان شدن !

یه بغضی که نه میشکنه و نه میشه قورتش داد تا جایی که نفس کم میاری هیچ وقت نمیشه شلمچه رو توصیف کرد

 نمیشه با کلمات بازی کرد  و اونارو کنار هم قرار داد تا حست رو انتقال بدی

تنها حرفی که توی ذهنم و ضمیر نا خود آگاهم تکرار می شد این بود که  نمی خاستم از اون مکان مقدس برم

نمیخاستم برگردم ... نمیخاستم ....






















روز آخر هویزه و دهلآویه ...


دهلاویه محلی که انسان های بزرگی مثل چمران شهید شده بود...

 و روحش به سوی اسممون پرواز کرده بود !


چمرآن های بی شماری توی دهلاویه بود که خدایی شده بودن برای دفاع از سرزمینشون ...

از هر طرف دشمنامون به دهلاویه هجوم اورده بودن و باعث شده بودن که شهر سقوط کنه ...!

























طبقه بندی: دل نوشته، 
نوشته شده در تاریخ شنبه 25 بهمن 1393 توسط مریم آهنگری
تمامی حقوق مطالب برای ردپای خـــــ♥ــــدا محفوظ می باشد